دست قسمت چه چیزهایی که در آستین ندارد! بنده در یکی دو ماه اخیر برحسب قسمت! بار دیگر هم به استانبول رفتم. البته به مدت کوتاه و نه برای تفریح. چند نکته را قابل گفتن دیدم.
اول این که تلفن همراه یا همان موبایل به راحتی به شبکه متصل شد. حالا در آن وقتی که ما رفته بودیم یا شبکه مخابراتی آنها مشکل داشته یا بسیار شلوغ بوده است.
دوم این که آن فروشگاه های کوچک یا گذر موجود در میدان تقسیم جمع آوری شده بود احتمالا چیزی بوده موقت در ماه رمضان.
سوم هوا همچنان بسیار خوب بود آن هم در ماه سوم پاییز.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:31  توسط مش حمید
|
خواننده گرامي اين وبلاگ، از آنجا كه وبلاگ سر و ته است J يعني اولين مطلبي كه من نوشتم و در حقيقت شروع آن بود الان در آخر وبلاگ و در آرشيو آن قرار دارد، دوباره مي گويم كه شما در اين نوشته ها با تجربه هاي بنده به عنوان كسي كه با جمع آوري اطلاعات اوليه، استانبول را براي سفر خود و خانواده اش برگزيد، مواجه مي شويد. اين مطالب هم يادآوري آن زمان براي بنده بود و هم به علت آن كه اطلاعات اندكي در اينترنت درباره استانبول يافت مي شد، تصميم به نوشتن آن كردم. اميدوارم برايتان مفيد باشد. البته قطعاتي از فيلم هم هست كه شايد بتوانم همت كنم و خلاصه اي از آن را با كيفيت كم در سايت قرار دهم تا شما باز هم با حال و هواي آنجا بيشتر آشنا شويد. اما پيشنهادها:
دنيا، دنياي اطلاعات است و وقتي به آساني مي توان به افراد اطلاعات داد تا بهره بيشتري از زندگي و سفر خود ببرند، دريغ داشتن آن بي انصافي است.
به نظر من:
- اگر در شركت هاي ارائه دهنده تور كتابچه اي حاوي نقشه، مكان ها ديدني، تلفن ها ضروري و ... مربوط به شهرهاي توريستي موجود باشد، بسيار ارزشمند خواهد بود.
- در كنار اين كتابچه يا در خود آن، جملات و كلمات پركاربرد براي مسافران (به زبان مقصد) ذكر شود.
- چگونگي مسافرت در شهر مقصد، كرايه ها و راه رسيده به هر مكان ديدني يا تفريحي از مناطق مختلف ذكر شود.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 3:22  توسط مش حمید
|
از هواپيما پياده شديم و پس از ايستادن در صف مهر گذرنامه به سمت ريل خروجي چمدان ها رفتيم، آنجا دو بخش قرمز (كساني كه كالاي شامل گمرك داشتند) و بخش سبز بود. در بخش قرمز ساك ها و چمدان ها را كالبد شكافتي مي كردند. ما در همان قسمت سبز ايستاديم تا نوبتمان شد. يكي از ماموران گمرك سر گذر نشسته و اول گذرنامه ها را مي ديد كه ببيند مسافران قبلا از معافيت گمركي استفاده كرده اند يا خير، بعد وزن تقريبي محموله را روي گذرنامه مي نوشت و عبور انجام مي شد (مگر اين كه قبلا از معافيت استفاده شده و يا حجم بار بيش از مقدار مجاز ارزيابي مي شد)، مامور خوش اخلاقي بود.
رد شديم و به دستگاه اشعه ايكس رسيديم. در اينجا مسافران بايد ساك هاي خود را در داخل دستگاه قرار مي دادند، تا احيانا كساني كه مشكوك به آوردن اشياي ممنوعه بودند به سمت خط قرمز هدايت شوند.
پس از اين مراحل بالاخره به خارج ساختمان و آفتاب تهران رسيديم. در پست بعدي پيشنهادها خودم را خواهم گفت.
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 2:15  توسط مش حمید
|
وسایل را بار چرخ دستی کردیم و به داخل رفتیم، آنجا از 3 محل می شد وارد شد، ما هم یکی را که بیشتر همراهان بودند انتخاب و در نوبت ایستادیم. در فرودگاه آتاتورک هم باید کمربندها و کفش ها را در می آوردیم تا مطمئن شوند، هیچ چیز فلزی همراه ما نیست.
کمی این طرف آن طرف رفتیم تا بالاخره پذیرش (یا کانتر) هما روئیت شد. جماعت هم در صفی که از مسیر مانع ها عبور کرده و ماری کوچک را تشکیل می داد به آهستگی جلو می رفتند.
وسایل تحویل و بلیط به دست ما داده شد، مرحله بعدی مهر کردن گذرنامه بود، در راه من یک چرخ دستی دیگر دیدم و با اتصال چرخ دستی خودمان، یک لیره پرداختی را زنده کردم اما بعد دیدم که در نزدیکی محل مهر کردن، صف چرخ دستی ها قرار گرفته است.
مهر زدن دو صف داشت، صف داخلی ها (شهروندان ترکیه) و صف خارجی ها، در آنجا هم چند نفری رفتار زرنگ بازی!! خود را (که البته و با شرمندگی هم وطن خودمان بودند) نشان دادند، یعنی به جای آن که صبر کنند تا با صف جلو بروند، از زیر موانع رد شده و جلو می زدند!!
افسر گذرنامه، مهر خروج را زد و ما به سالن بعدی رفتیم. آنجا دو نوع فروشگاه آزاد (Free duty shop) دیده می شد، یک نوع مربوط به شیرینی ها و صنایع خود ترکیه بود و بخش دیگر عطر، توتون، سیگار، شیرینی و ... خارجی. قیمت ها این بخش اخیر هم همه به یورو نوشته شده بود. عطرهای خوبی داشت.
کمی آنجا را دید زدیم و سپس به سمت خروجی خودمان رفتیم. هواپیمای برگشت ایرباس ایران ایر بود، تقریبا تاخیری نداشتیم. هواپیما هم جز دو سه جای خالی، کاملا پر بود.
اندکی منتظر شدیم تا یدک کش هواپیما را به سمت باند برد و سپس برخواستیم، چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای بوق های کوتاه و ممتدی از قسمت عقب هواپیما به گوش می رسید، کمی تعجب کردیم (به قول شیپورچی در یکی از کارتون های پسر شجاع که نمی خواست بگوید ترسیدیم، می گفت: فقط کمی تعجب کرده بودیم J). از میهماندار پرسیدم که این صدای تهویه است، گفت نه، صدای موتور است. توی دلم گفتم: موتور این هواپیما که زیر بال آن قرار دارد، این صدا از عقب هواپیما می آید (صندلی های ما دو، سه ردیف مانده به ته هواپیما بود)، علاوه بر این کدام موتور صدای بوق ممتد می دهد که این دومی آن باشد! چه بگویم از دست برخی افراد که فکر می کنند همه کند ذهن هستند و می خواهند با یک جواب سرسری آنها را قانع کنند. به هر حال این صدا ده دقیقه ای بعد خاموش شد.
مانیتورهای نشان دهنده مشخصات پرواز (سرعت، ارتفاع، زمان مانده به مقصد و ...) از ما نسبتا دور بودند و ما باید با فشردن چشم متوجه اعداد می شدیم، البته در یکی از آنها که سیاه سفید بود، دیگری که به نظر رنگی می آمد، خیلی کوچک و جای ضربه روی آن دیده میشد. ظاهرا یک مانیتور دیگر هم در فاصله نزدیکتری از ما قرار داشت که به علت مشکل فنی کار نمی کرد یا باز نشده بود (این مانیتورها با فرمان خلبان یا کمک باز و بسته می شود).
پذیرایی خوبی داشتند و از آمدن بهتر بود، جوجه کباب و شش کباب، باز هم چون در ماه رمضان برمی گشتیم میهمان دار گفت که به خاطر برخی که عذر شرعی دارند پذیرایی انجام می شود و از روزه داران عذر خواهی کرد، یکی نبود بگوید وقتی ما ساعت 11، 11 و 30 راه افتاده ایم و زمان اذان در آسمان هستیم، چه کسی می تواند روزه بگیرد؟ J
به هر حال به خیر و خوشی در حالی که هواپیما برخلاف معمول (و قاعدتا به علت تغییرجهش وزش باد) از سمت غرب وارد فرودگاه مهرآباد شد و فرود آمد.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 22:28  توسط مش حمید
|
بالاخره يك هفته كه اولش خيلي زياد به نظر مي آمد به اتمام مي رسيد، شب موقع بستن چمدان ها و مرتب كردن اتاق و وسايل بود. پرواز ما ساعت 11 و قرار شده بود تا ساعت 8 در لابي به انتظار بنشينيم. آخرين صبحانه را در هتل صرف كرديم. اتوبوس هم به موقع رسيد. اين بار معطلي ديروز در كار نبود، عده اي در اتوبوس نشسته بودند، ما هم اضافه شديم البته چمدان ها را هم به كمك راننده بار زديم.
خوشبختانه فرودگاه مورد نظر، آتاتورك بود كه در مقايسه با فرودگاه آمدني در فاصله نزديكتري از ما قرار داشت (فكر مي كنم 8 كيلومتر در برابر 27 كيلومتر).
اوتوبوس از مسير خياباني كه در جنوب هتل قرار داد حركت كرد و ما به نظاره خيابان ها و مردمي كه براي رفتن به سر كار خود حاضر مي شدند يا حاضر شده بودند پرداخته و خاطره مطبوع اين سفر را در ذهنمان سبك سنگين مي كرديم.
مشاهده پرواز پي در پي هواپيماها در افق نشانه نزديك شدن ما به فرودگاه بود، هواي دود نشسته (شبيه به تهران خودمان) با ترافيك رسيدن همراه شده بود.
سرانجام به فرودگاه رسيديم، البته در راه راهنما ضمن تذكر اين نكته كه راهنمايان هم سهمي از خودياري مسافران دارند و فلاني ها آنقدر روزانه مي گيرند و ما نمي گيريم!! به كنايه مي گفت كه ما هم از پول بدمان نمي آيد (ما كه خودمان را زديم به كوچه علي چپ!) و همينطور براي راننده امروز پول جمع مي كرد.
ساك ها و چمدان ها خالي شد، اما چرخ دستي هاي فرودگاه پولي بودند! براي كساني كه با اين نوع چرخ دستي برخورد نكرده اند بگويم كه:
يك بار در يكي از كشورهاي اروپايي به فروشگاه كوچكي كه شبيه همين شهروندهاي خودمان بود رفتم و ديدم كه برخي از حاضران از چرخ دستي استفاده مي كنند. من هم به سمت رديف آنها رفتم و سعي كردم يك چرخ دستي بردارم كه ديدم آخرين آنها با يك زنجير به يكي به آخر مانده و همه تا آخر به هم متصل هستند، به هيچ زوري هم جدا نمي شوند. كمي نگاه كردم اما چيزي دستگيرم نشد، آبرو ريزي هم بود كه زياد آنجا معطل شوم. به هر حال رفتم و چيزهايي را كه مي خواستم روي دستها انبار كردم تا آن كه يك خانم مسن معما را برايم حل كرد. ديدم كه او سكه اي را داخل شكافي كه در قسمت بالاي چرخ دستي بود قرار داد و زنجير آزاد شد. فكر كردم اينها رو ببين چرخ دستي شون هم پولييه! اما به هر حال داشتن چرخ پولي بهتر از نداشتن آن بود. بعد از قرار دادن سكه 50 سنتي (نيم يورويي) و خريد، وقتي چرخ دستي را به جاي خودش برگرداندم و زنجير آن را به شكاف مربوطه در چرخ جلو متصل كردم، ديدم كه سكه آزاد شد. آنجا بود كه فهميدم اين پول گرويي است براي آن كه مشتريان چرخ ها را برگردانند.
پس در فرودگاه آتاتورك آتااستانبول هم اگر مي خواهيد بار سنگين چمدان ها به دستانتان نيافتد، حتما يكي دو سكه يك ليري يا سكه هاي قابل قبول ديگر (فكر مي كنم يورو و سنت را هم قبول مي كرد)، به همراه داشته باشيد.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 0:43  توسط مش حمید
|
صبح و ظهر اگر چه زمزمه هايي شد كه بدانيم آيا ما را براي گشت روي كانال كه وعده داده بودند مي برند يا نه اما علائم روشني ديده نمي شد. مثلا در طول بازديدها نمي گفتند كه بعد از ظهر مي خواهيم چه كنيم. فكر كردم شايد مي خواهند جو را بسنجند، ببينند ما تا چه حد اين گشت را حق خود حساب مي كنيم. اما به هر حال اين اتقاق افتاد و چقدر هم خوب بود!
ما به همانجايي رفتيم كه ورودي كاخ دلمه باغچه بود، گفتند سري به حياط اوليه اين كاخ بزنيد و احيانا در اين مدت مشغول هماهنگ كردن براي قايق گشتي بودند. ما كه آنجا را ديده بوديم. 20 دقيقه اي منتظر مانديم كه گفتند سوار شويد.
قايق دو طبقه اي بود كه به شركت تور تعلق داشت. ما همه طبقه بالا رفتيم و توري ها هم خيلي پز مي دادند كه ما كشتي خصوصي داريم!!
دور قايق صندلي چيده بودند و يكي دو نيمكت هم بود، ما دور تا دور نشستيم. بوفه كوچكي هم براي چايي و قهوه در بالاي قايق بود ولي با وجود دو سه بار تبليغ توري ها كه اين هم هست، كسي مشتري نشد.
قايق شروع به حركت كرد و آقاي راهنما هم باند نسبتا بزرگي را آورد و آهنگ هاي تركي و فارسي شروع به ترنم كردند. هوا عالي بود، آب آبي سير، آسمان نيلي و مناظر اطراف ديدني. همه به وجد آمده بودند و البته برنامه تكان دادن عضلات براي همان افراد مذكور در پست قبلي به طريق اكمل ادامه داشت. از كنار يكي دو قايق هاي مختلفي رد مي شديم و براي يكي از آنها كه مشابه ما بود دست تكان داديم (آنها اول شروع كردند!). راهنماي آقا مي گفت كه از زير پل فلزي كه رد شديد، آرزو كنيد! و گفت كه تاكيد كرده است قايق حتما از زير پل رد شده و بعد دور بزند. حدود 40 دقيقه اي روي آب بوديم تا به ساحل رسيديم و آنجا هم 20 دقيقه اي منتظر اتوبوس شديم تا آمد. به اين صورت تور يك روز مانده به آخر كه طبق برنامه ريزي قبلي قرار بود روز آخر باشد و ما آن شب برگرديم، تمام شد. اتوبوس مثل صبح، اين بار آخرين كسي را كه سوار كرده بود اول پياده كرد و به ترتيب ادامه داد. در يكي از فرعي هاي ميدان تقسيم هتلي بود كه از مقابل آن صداي موسيقي درويشي مي آمد، دو سه نوازنده مي نواختند و يكي از دراويش رقصان هم، با لباس هاي خاص خود در حال دور گرفتن بود. فكر كردم ديگر خيلي اين كار را مبتذل كرده اند. رقص يا چرخش يا سماعي كه قرار است در تبديل شعر به موسيقي، موسيقي به حركت و حركت به گذشتن از خود تبديل شود، شده بود سكه بازار هتل دارها و معركه گيران تا از آن رهگذر سكه اي بياندوزند و انبان خود پر كنند. آن درويش هم به جاي درويشي، چرخيدن را كرده بود صنعت و مهارت، البته كسي چه مي داند، شايد او در همان حالت هم حظ خود را مي برد، پولي هم به دست مي آورد!. به هر حال غروب بود كه به آكساراي رسيديم.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 1:15  توسط مش حمید
|
کارفور اصلی واقعا دیدنی بود، چند فروشگاه شهروند بزرگ را می شد گفت کنار هم گذاشته بودند، با این تفاوت که جنسها رنگ و آب خاص خود را داشت و تنوع آنها هم چشم گیر تر بود. هم چیز از لوازم تزئینی ماشین گرفته تا لوازم نوشتن، کفش، لباس، وسایل بهداشتی، صوتی، تصویری، خوراکی و ... پیدا می شد. قیمتها هم خوب بود، همراهان ما که نمی خواستند چیزی بخرند، آنجا تصمیمشان عوض شد! فکر کردم کاش به جای فرصت سوزی در روز اول J و رفتن به فروشگاه چرم های گران قیمت و اولویوم، همینجا آمده بودیم.
چون فکر نمی کردیم خرید داشته باشیم، لیره کافی به همراه نداشتم اما فروشگاه دلار هم قبول می کرد. وقتی صد دلاری را به خانم فروشنده دادم، او آن را به خانم اسکیت سواری داد، اسکیت سوار هم به اندرونی رفت و چند دقیقه ای بعد با صد دلاری برگشت، معلوم بود که خوسته اند ببینند جعلی نباشد. بعد هم باقی پول را به لیره داد.
کمی زودتر به طبقه بالا رفتیم، آنجا نمایندگان مارک های معروفی مثل Mothercare و Chicco هم مغازه داشتند، کلا خیلی بهتر از اولویوم به نظرم آمد.
در کنار این مغازه ها هم فروشگاه های مواد غذایی معروف مثل مرغ کنتاکی و پیتزا هات (Hut) هم جای گرفته بودند. نهار میهمان تور بودیم و در پیتزا هات هم هر کس می توانست تا آنجا که می تواند بخورد. البته این به نفع کسانی بود که شکمشان اندکی بزرگ بود و گرنه ما که در مواقع معمول هم نمی توانستیم بیش از نیمی از یک پیتزای متوسط را بخوریم.
آنجا پیتزاهای بزرگی از انواع مختلف (سبزیجات، مخلوط، گوشت و ...) را می آوردند و مشتریان برش هایی از انواع مورد علاقه را داخل بشقاب های خود می گذاشتند. البته نوعی سوپ، ماکارونی بدون گوشت و قطعات نان هم بود.
به ما گفتند نوشابه و سالاد پای خودتان، ما هم سفارش نوشابه دادیم که برایمان در لیوانهای نسبتا بزرگ کوکای یخ دار آوردند. مزه اش که خیلی خوب بود اما قیمتش بهتر! هر نوشابه را حدود 3 لیره حساب کردند، ما که 6 نوشابه سفارش داده بودیم، محکوم به پرداخت 20 لیره شدیم، اگر از همان کارفور نوشابه خریده بودیم بهتر بود J. پیتزاها هم خوب بود اما فرق فوق تصوری با پیتزاهای خوب خودمان نداشت.
مهلت زود به سر رسید و ما که بعد از خوردن نهار متوجه فروشگاه های کناری شده بودیم، حتی فرصت نکردیم نیم نگاهی به آنها بیاندازیم. روی پله برقی هم فروشگاه های بیشتری قابل دیدن بود که خیلی جذاب می نمود اما فرصت نبود و گروه حرکت می کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 0:16  توسط مش حمید
|
بالاي تپه نيمكت هاي چوبي قرار داده بودند و بوفه اي كه مي شد از آن چايي و بستني خريد. كساني هم كه به گلاب به روتون احتياج داشتند، مي توانستند از محل هاي پيش بيني شده آنجا، بدون پرداخت وجه استفاده كنند.
توري ها برايمان چايي گرفتند با قندهاي بسته بندي شده و چايي همزن، اما مثل اينجا نبود كه چايي مفت باشد و هر كس هر چه مي خواهد بخورد، بلكه آمدند و يك بار شمردند ببينند كه كسي زياد برنداشته باشد و به يكي نرسد!
چايي را خورديم و 10 دقيقه اي بعد به سمت اتوبوس حركت كرديم. اين بار راهنماي تور در اتوبوس آهنگ تركي و بعد هم ايراني گذاشت، يكي دو نفر هم كه انرژي در آنها انباشته شده و آماده بروز هنرهاي خود بودند (البته از آقايان) فرصت را مغتنم شمرده و وسط ماشين اقدام به تكان دادن اعضاي بدن خود كردند. طبيعتا يك نفر از همه مشتاق تر بود و افراد مستعد ديگر را هم به ميانه مي برد.
به سمت كارفور اصلي مي رفتيم. البته در امارت اولويوم هم ما به شعبه اي از آن رفته بوديم اما در مركز خريد جديد، شعبه اصلي و خيلي بزرگ بود. اين مركز ناتيلوس نام داشت. به ما يك ساعت و نيمي فرصت دادند تا در كارفور گشت بزنيم و بعد به طبقه بالا، براي نهار برويم.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 20:40  توسط مش حمید
|
طبق اعلام قبلي، دومين روز تور رايگان که شامل همه شرکت کنندگان بود، سه شنبه انجام مي شد. روز قبل از آن در کنار آسانسور نوشته اي از راهنماي ما قرار داده شده بود که مي گفت بايد سه شنبه ساعت 9 در لابي منتظر باشيم. قبلا هم خيلي تاکيد کرده بود که افراد نبايد دير بيايند که هم توري هاي خود را معطل نکنند. ما و ديگر مسافران همراه، کمي زودتر از ساعت مقرر منتظر شديم، آقايان و خانمها که کم کم با هم آشنايي هم پيدا کرده بودند، با همديگر صحبت مي کردند تا اين که آقاي راهنما با اندکي تاخير رسيد. اتوبوس در حاشيه خيابان منتظر ما بود اما برخلاف روز اول که ما اتوبوسي ويژه خودمان داشتيم، معلوم شد که امروز بايد افراد ديگري هم سوار شوند، اين افراد هم در هتل هاي متعددي سکونت دارند و همچنين برخي هم مثل ما منضبط نيستند.
چه دردسرتان بدهم، از اين هتل به آن هتل تا ميدان تقسيم و عثمان بيک هم رفتيم، هتل هايي که مثلا 3 نفر و گاهي دو نفر در آنها منتظر بودند. حدود 10 و نيم بود که سرانجام جمعيت سامان گرفت و تور بسته شد.
در اين روز يکي از سرشاخه هاي تورگردان که خانمي بود مستقر در آنتاليا به استانبول آمده و هدايت و راهنمايي را به عهده داشت.
در راه که از پل معلق استانبول به سمت بخش آسيايي عبور کرديم، خانم راهنماي ارشد از ويژگي هاي ماه رمضان و عيد فطر براي ترک ها گفت، از مراسمي که دارند و خيراتي که مي دهند، تا به قول خودش مسير کوتاه تر شود.
مقصد اوليه تپه تلويزيون بود، مرتفع ترين تپه و جايگاه نصب چند آنتن بزرگ مخابراتي و تلويزيوني. اتوبوس مسير پيچ در پيچ تپه را طي کرد و ما هم باقي مانده مسير را به سمت بالاي تپه پياده بالا رفتيم.
منظره بسيار ديدني بود مخصوصا با هواي پاک و آبي و تکه هاي پنبه اي کوچک ابر. در ديد ما خانه هاي بي شمار استانبول که روي تپه هاي بالا و پايين رفته بودند، مسير آبي و منظره دريا قرار گرفته بود (تصويري از آن در بخش عکس ها قرار دارد). هوا هم بسيار لطيف و مطبوع بود.
در مسير يک دوربين دو چشمي قوي هم گذاشته بودند که بايد با انداختن يک ليره آن را براي چند دقيقه فعال مي کرديم. چند نفر از همراهان (نمي گويم اهل چه شهري بودند!) معلوم بود که علاقه دارند دوربين را تجربه کنند اما تمايلي هم به سبک شدن جيب خود ندارند. من با شجاعت J يک ليره را انداختم و دوربين فعال شد.
با آن مي شد ساحل کانال و مناظر اطراف را نزديکتر ديد، بعد از من هم دوستان ديگر (اهالي همان شهر!) ديدي زدند.
چند نفري هم بالاي تپه مشغول ديدن ابرها با دوربين بودند، تعجب کردم اما يکي از همراهان من را متوجه چند عقاب کرد که در ارتفاع زيادي مشغول گشت زني بودند.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:22  توسط مش حمید
|
يك بار هم تصميم گرفتيم كه به قسمتي تفريحي (مانند شهر بازي) سري بزنيم. روي نقشه اي كه ما داشتيم (و چندان كامل نبود) چند جا را به عنوان entertainment (سرگرمي) ذكر كرده بود كه سه تاي آنها در حوالي ميدان تقسيم بودند. اما اگر شما آنجاها را ديديد، ما هم ديديم! هر چه آن خياباني كه علامت داشت به سمت پايين رفتيم به چيزي برنخورديم (بنابر اين بهتر است اين موارد را از راهنماي تور بپرسيد و به نقشه اكتفا نكنيد).
در مسير برگشت به وسط ميدان تقسيم رفتيم، چيزي بود شبيه به گذر آش و كباب پارك لاله، مغازه هاي مختلفي بودند كه از خوراكي تا گردن بند و سنگ هاي تزئيني و اجناس شيشه گري را مي فروختند، موسيقي مولانا مي نواخت و در گوشه اي ديگر هم بوفه روبازي بود كه عصر هنگام، موسيقي زنده را شروع كرده بود. در مسير حركت روي قطعات چوبي راه مي رفتيم كه هر از گاهي بوته گوچك گلهايي ريز و زيبا از زير آن روييده بود. به ديدنش مي ارزد. اگر آن طرف ها وقت داشتيد، سر بزنيد.
در پست بعدي روز آخر اقامت را برايتان خواهم نوشت.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 23:34  توسط مش حمید
|